خانه گنجینه اشعار امام زمان (عج)

عطر فردوس برین است ز طرف چمن است

  • بروزرسانی: یکشنبه 17 فروردين 1399
  • شناسه: 1756
  • بازدید: 8
  • شاعر: سعدی زمان
  • چاپ:

عطر فردوس برین است ز طرف چمن است

عطر فردوس برین است ز طرف چمن است

مدح حضرت امام زمان عَجّلََ اللهُ تعالی فَرَجَهُ الشَّریف

عطر فردوس برین است ز طرف چمن است
یاگلستان بهشتی همه دشت و دمن است
غرق در بحر شعف عالم پیر وکهن است
همره باد صبا نافهٔ مشک ختن است
یانسیم چمن و بوی گل و یاسمن است

 

بانگ شادی به ثریّا رود از سطح ثَریٰ
شده باز انفس و آفاق پر از مشکِ ختا
از دم باد صبا مشک فشان است فضا
دیدهٔ دل شده روشن مگر ای باد صبا
همرهت پیرهن یوسف گل پیرهن است

 

زهره و مشتری از بهر شعف در تک وپوی
در فردوس گشوده است خدا از همه سوی
طرّه بر باد مگر داده بت مشگین موی
شده شام دل آشفته ی غمگین خوشبوی
مگر از طرف یمن بوی اُویس قَرَن است

 

آفتابی به درآورده شب تار ز جیب
یا مبرّی شده مریم زغم تهمت و عیب
پرده برداشته حق از صور شبهه و ریب
یا مسیحا نفسی می رسد از عالم غیب
که دل مرده دلان تازه تر از نسترن است

 

ذات حق را نبود شِبه و نظیر و بدلی
خود منزّه بود از وهم خدای ازلی
لایُری را به جهان گشته ممثّل مثلی
نفحه ای می وزد از عالم لاهوت بلی
نه نسیم چمن است و نه ز طرف یمن است

 

گذرت گر نفتاده است ز گلزار جنان
ای نسیم سحری از چه شدی مشک فشان؟
می دهد برتن مرده نفست روح روان
گر از آن سرو چمان نیست تو را تازه بیان
صحنه ی روی زمین بهر چه صحن چمن است

 

ای صبا شد زکجا این همه مقدار تو را؟
هست همراه مگر عنبر تاتار تو را؟
یا گذرگاه شده زلف سر یار تو را
ور نه تاریست از آن طرّهٔ طرّار تورا
از چه دلها همه در دام تو صید رَسَن است

 

پرتو نور الهی به جهان پیدا شد
ذره از شعشعه اش مشعلهٔ بیضا شد
جلوه گر حسن رخ یوسف مه سیما شد
عرصهٔ دهر پر از نغمه ی یا بُشریٰ شد
خبر اَر مست از آن غبغب و چاه و ذقن است

 

تن کاهیدهٔ من کاه، هویٰ کاه ربا(1)
سوی سامرّه کشد جاذبهٔ عشق مرا
عقل شد سرزده افتاد به سر شوق لقا
وهم پنداشت که دارد نفس باد صبا
شرح آن نقطهٔ توحید که نامش دهن است

 

مالک کشور جان است بُت زُهره جبین
در کمند سر زلفش دل دنیاست رهین
بادازآن مشک فشانست و چنین عطرآگین
گر ندارد خبری ز آن لب لعل شکرین
طوطی طبع من از چیست که شکّر شکن است

 

قدم از ملک قِدَم زد به جهان جان جهان
نام نامیش به ملک و ملکوت است نشان
علت غائی خلقت شده از پرده عیان
گر حدیثی نبود زان دُرِ دندان به میان
از چه رو ناطقه ام معدن درِّ عدن است

 

آشکارا ید بیضا و اناالحق به لب است
دل گوساله پرستان همه درتاب و تب است
عالم عُلوی و سفلی به نشاط و طرب است
ای نسیم سحری این شب روشن چه شب است
مگر امشب مه من شمع دل انجمن است

 

جلوه گر پرتو نوریست ز سینای رموز
که از او نور ستاند خود گیتی افروز
محو آن نور هزاران چو کلیم است هنوز
چه شب است این شب فیروز دل افروز چو روز
مگر امشب شب اشراق دل آرام من است

 

آن دل آرام که مَر ذات خداراست مَثَل
مهدی عالم و نامش نَوَد و نُه به جُمَل
مدح او گفته به قرآن حق اعلا و اجَلّ
مشرق شمس ابد مطلع انوار ازل
صاحب العصر ابوالوقت امام زَمَن است

 

جدّ او احمد و محبوب حق لم یزلی
پدرش هیکل توحید ، یدالله علی
اوست سلطان حقیقی بلی با نصّ جلی(2)
مظهر قائم بالقسط حجاب ازلی
مُعلِن سرّ خفی، مُظهر ما قد بطن است

 

علت باد و تراب و سبب آتش و آب
آنکه طاووس جنان خوانده ورا ختم مآب(3)
ربّ نوع بشر و بنده ی ربّ الارباب
مرکز دایره ی هستی و قطب الاقطاب
آنکه با عالم امکان مَثَل روح و تن است

 

در رخ ایمن او خال سیاهی است عیان
که ز شرمش قمر و کوکب دُرّیّ نهان
سرّ مستودع زهرا گل باغ دو جهان
مالک کن فیکون و مَلِک کون و مکان
مظهر سلطنت قاهرهٔ ذوالمنن است

 

جسم وی بر کره ی ارض سکون است و وَتَد
بر کرات فلکی نام گرامیش عَمَد
حیدری صولت و آیینه ی جدّش احمد
بحر موّاج ازل،چشمه ی سرشار ابد
کاندر آن صبح و مسا، روح قُدُس غوطه زن است

 

سرّالاسرار الهی سبب نار و نعیم
محیی شرع نبی، مجری قرآن کریم
قائم و منتقم و متّکیِ رُکن حطیم
طور سینای تجلّی که دوصد همچو کلیم
اَرِنی گو سر کویش همگی را وطن است

 

علّت مبقیه ی عالم و میر دو سرا
باسط عدل و صفا، ماحی بیداد و جفا
مُصلح روی زمین ملجأ سلطان و گدا
منشی دفتر انشا ٕ قلم صنع خدا
ناظم عالم امکان به نظام حسن است

 

خلقت عالم و آدم غرض از غیب و شهود
بود این مهدی موعود خدارا مقصود
نیست محدود مدیحش،قلم من محدود
کِلک لطفش زده بر لوح عدم نقش وجود
دست قهرش شررِ خرمنِ دهر کهن است

 

قائم از میمنت اوست سماوات و زمین
ماسواراست تراب قدمش نقش نگین
کمترین خادمِ خاکِ درِ او روح الامین
حاوی علم و یقین حامی دین و آیین
ماحی زیغ و زَلَل محیی فرض و سنن است

 

مدح گویان صِله خواهند هماره ز شهان
از تو هم دارد امید صله «سعدیّ زمان»
گر کنی لطف سرش میگذرد از کیوان
ای ز روی تو عیان جنت ارباب جنان
بی تو فردوس برین بر همه بیت الحزن است

 

پی نوشت ها:
(1) هویٰ به معنی عشق است.
(2) قرآن کریم،سورهٔ۱۷،آیه۱۵
(3) غیبت شیخ طوسی و کتاب البیان فی الاخبار آخر الزمان،تألیف شیخ محمد بن یوسف شافعی.