خانه گنجینه اشعار امام زمان (عج)

مرا زحق ندا شده، به روح بس فزا شده

  • بروزرسانی: جمعه 15 فروردين 1399
  • شناسه: 1730
  • بازدید: 13
  • شاعر: میرزا محمّدباقر فقیه ایمانی
  • چاپ:

مرا زحق ندا شده، به روح بس فزا شده

مرا زحق ندا شده، به روح بس فزا شده

میلادیه حضرت امام زمان عَجّلََ اللهُ تعالی فَرَجَهُ الشَّریف

مرا زحق ندا شده، به روح بس فزا شده
به دل چه دلرباشده، به سر دو صد هوا شده
بحق مرا صلا زده، به جان چه غم زدا شده
به نفس ماجرا شده، زقید خود رها شده
نگویم این چرا شده، چرا زحق عطا شده
هزارها، هزارها

 

دلم چو لاله زار شد، به روح چشمه سار ش
چو فصل نوبهار شد، بلبل به گل دوچار شد
رخم چو گلعذار شد، زقلب بس قرار شد
شکوفه ها هزار شد، شبان همه نهار شد
سروِ روان ببار شد، به عاشقان چو نار شد
شرارها، شرارها

 

روح جنان چو بردمید، دلم زهرجا کشید
به چشم حق بین چه دید، زبلبلی بر شنید
چوماه شعبان رسید، به باغ وبستان چمید
تازه گلی شد پدید، مژده به عاشق دهید
مهدی قائم رسید، روح به عالم وزید
بهارها، بهارها

 

چه طلعتی شد عیان، گفتی که حق اندر آن
چه نورحق شد ازآن، چه شمسی آمد میان
چه بهجتی شد در آن، آمده جلوه کنان
به دیده مردمان، دوصد چو شمسِ جهان
باطل از آن شد نهان، حق شده از آن بیان
نهارها، نهارها

 

 

آئینه حق نما ببین، نور خدا علا ببین
فیض خدا به ما ببین، ملائک از سما ببین
جلوه ای از خدا ببین، نور هُدی جَلا ببین
زحق بسی عطا ببین، روح الامین بیا ببین
ستاده بر سرا ببین، زآنها دو صد ثنا ببین
شمارها، شمارها

حسن خدا را نگر، فیض خدا را نگر
بحر عطا را نگر، نور هدی را نگر
چسان شده جلوه گر، عام بما سر بسر
رفته به هر بحر و برّ، همه از آن بهرهور
باب هدی را نگر، باز به جنّ و بشر
بدارها، بدارها

 

چه حق عیان آمده، به انس وجان آمده
خصم به جان آمده، ناله زنان آمده
زحق امان آمده، باطل نهان آمده
لرزه کنان آمده، موی کنان آمده
دوست چنان آمده، سرو روان آمده
ببارها، ببارها

 

شاه به ناز آمدی، چه سرفراز آمدی
زآن به حجاز آمدی، دوست نواز آمدی
به صد نواز آمدی، بطیبه باز آمدی
دست فراز آمدی، به تُرک تاز آمدی
به سیف باز آمدی، خصم بتاز آمدی
فرارها، فرارها

 

گویم به هر صبح و شام، زظلم اعدا تمام
فاطمه امّ الامام، ای شاه والامقام
بیاد آرم مدام، به دخت خیرُ الاَْنام
گریه کنان مستدام، بیا بکش انتقام
بیار بیرون حسام، ببر ز اعدا تمام
قرارها، قرارها

 

زهرای اطهر چقدر، ظلم چشیدی چه زهر
هتک نمودند به جبر، یا لَلعَجب ز اهل صبر
محنت کشیدی به دهر، حقش برفتی بقهر
اشکش چکیدی چو بحر، به ظلم بی حدّ وحصر
یارب بفرما تو امر، برد ز ما جور و شر
غبارها، غبارها

 

ده اذن بر شهریار، که سر زغیبت برآر
از اهل عدوان برآر، بحقّ زهرای زار
هرشهر در هر دیار، روی به نصرت بیار
ز ذوالفقارت دَمار، به دیده اش اشکبار
دیگر نبودش قرار، ماند به دنیای خوار
چه خارها، چه خارها

 

گر آید آن شه همی، به هر دل پرغمی
بگیرد او هر دمی، زنسل هر فاطمی
گذارد او مرهمی، تسلیت آرد دمی
که ریخت هر ظالمی، به قوّت قائمی
به سطوت هاشمی، فتح کند عالمی
دیارها، دیارها

 

ایمانیا کن دعا، از روی صدق رجا
هستی به ما ملتجا، ما را به تو التجا
روی نما بر خدا، گوی که یا مرتجی
به هرچه و هرکجا، کن اذن خود را عطا
بر آرد آن مقتدا، زین ظالمان دغا
دمارها، دمارها