خانه مجله حمرا فرهنگ نام ها

نام های عربی با شروع حرف ف

  • بروزرسانی: جمعه 15 فروردين 1399
  • شناسه: 1722
  • بازدید: 8
  • نویسنده: مدیر سایت
  • چاپ:

نام های عربی با شروع حرف ف

نام های عربی با شروع حرف ف

فهرست نام های عربی با شروع حرف ف برای دختر و پسر در ادامه همین مطلب به همراه معنی آن گردآوری شده است.

فاتح : (پسرانه) 1- گشاینده و فتح کننده ی سرزمین‌ها در جنگ، پیروز؛ 2- (در حالت قیدی) با حالت برنده و پیروز.

فاخته : (دخترانه) 1- پرنده‌ای از خانواده ی کبوتر؛ کوکو، صلصل؛ 2- (در قدیم) (در موسیقی ایرانی) از اصول موسیقی قدیم، فاخته ضرب؛ 3- (اَعلام) دختر ابوطالب و خواهر امیرالمؤمنین(ع) مکنی [کنیه ی او] به ام هانی.

فاخر : (پسرانه) 1- گران‌بها، با ارزش؛ 2- عالی؛ 3- نیکو.

فاخره : (دخترانه) (مؤنث فاخر).

فادیا : (دخترانه) نجات بخش، منجی.

فادیه : (دخترانه) زنِ نجات دهنده، زنِ آزاد کننده.

فارس : (پسرانه) 1- (در قدیم) سوار بر اسب؛ 2- (به مجاز) دلاور، جنگجو.

فاروق : (پسرانه) 1- (در قدیم) تمیز دهنده و فرق گذارنده؛ 2- (اَعلام) 1) لقب عمرابن خطاب (خلیفه ی دوم)، از صحابه ی پیامبر اسلام(ص)؛ 2) شاه مصر [1936-1952 میلادی]، که با کودتای نظامی به رهبری محمّد بخیت و جمال عبدالناصر برکنار شد و در ایتالیا درگذشت.

فاضل : (پسرانه) 1- دارای فضیلت و برتری در علم به ویژه علوم ادبی؛ 2- (در قدیم) نیکو، پسندیده به ویژه آنچه دارای جنبه یا اجر معنوی است؛ 3- (اَعلام) 1) فاضل قمی: (= ابوالقاسم محمّدابن حسن) [1152-1231 قمری] فقیه شیعه ی ایرانی، مؤلف قوانینُ الاصول، مرشدُالعوام، جامعُ‌الشتات و رد علی الصوفیه والغُلات؛ 2) فاضل گروسی: [1198-1253 قمری] لقب محمّد بایندری، ادیب، منشی و شاعر ایرانی، مؤلف انجمن خاقان. از پیشگامان تجدد در نثر فارسی.

فاضله : (دخترانه) (مؤنث فاضل).

فاطره : (دخترانه) (مؤنث فاطر).

فاطمه : (دخترانه) فاطمه در لغت و اصطلاح عرب به زنی گفته می شود که فرزند خود را از شیر باز گرفته است. فاطمه نام دختر پیامبر اسلام (ص) است که فرمود: دخترم را از آن جهت فاطمه گویند که: «ان الله عزوجل فطمها و فطم من احبها من النار» همانا خداوند متعال او و کسانی که او را دوست دارند از آتش جهنم باز می دارد. همچنین امام باقر( ع) فرمود: وقتی که جده ام فاطمه (س) به دنیا آمد خدای عزوجل به فرشته ای وحی نمود که نام فاطمه را بر زبان پیامبر گرامی اسلام(ص)جاری سازد. به همین جهت نام « فاطمه» از اذکار ربّانی است.

فاطمه حورا : (دخترانه) از نام‌های مرکب، فاطمه و حورا.

فاطمه زهرا : (دخترانه) (اَعلام) ام ابیها و ام الائمه و ام الحَسنین، صدیقه کبری دختر پیامبر اسلام(ص) و خدیجه دختر خویلد.

فاطمه زینب : (دخترانه) از نام های مرکب، فاطمه و زینب.

فاطمه سما : (دخترانه) از نام‌های مرکب، فاطمه و سما.

فاطمه سیما : (دخترانه) از نام‌های مرکب، فاطمه و سیما.

فاطمه عذرا : (دخترانه) از نام‌های مرکب، فاطمه و عَذرا.

فاطمه محیا : (دخترانه) از نام‌های مرکب، فاطمه و محیا.

فاطمه معصومه : (دخترانه) 1- از نام‌های مرکب، فاطمه و معصومه؛ 2- فاطمه ی بیگناه و پاک.

فاطمه نسا : (دخترانه) از نام‌های مرکب، فاطمه و نسا.

فاطیما : (دخترانه) (= فاطمه) (اعلام) دهکده ای در غرب پرتغال، نزدیکی لیریا. در نزدیکی آن در سال 1917 میلادی چند چوپان بچه مدعی دیدار حضرت مریم شدند. از آن پس، آن محل زیارتگاه شد و امروز یکی از مراکز بزرگ زیارتی کاتولیکان رومی است.

فالح : (پسرانه) 1- نیکوکار؛ 2- (اَعلام) نام فقیه حَنبلی مذهب از دواسِر نَجد.

فایضه (فائضه) : (دخترانه) (مؤنث فایض، فائض) فیض رسان، فایده بخش (زن).

فائز : (پسرانه) 1- (در قدیم) نایل؛ 2- رستگار، رستگار شونده؛ 3- پیروز، پیروزی یابنده.

فائزه : (دخترانه) ( مؤنث فائز) زن رستگار.

فائق : (پسرانه) 1- دارای برتری، مسلط، چیره، عالی، برگزیده؛ 2- (اَعلام) فائق، داستان نویس ترک، مؤلف مجموعه داستانهای سماور، شرکت، آدم بی مصرف و در کوه عالم ماری هست.

فائقه : (دخترانه) 1- (مؤنث فائق) عالی، برتر؛ 2- زنی که از حیث جمال بر همگان برتری داشته باشد.

فتاح : (پسرانه) 1- (در قدیم) گشاینده؛ 2- از صفات و نام‌های خداوند.

فتانه : (دخترانه) 1- (به مجاز) فتان، بسیار زیبا و دل‌فریب؛ 2- (در قدیم) (به مجاز) با زیبایی و دل‌فریبی.

فتح الله : (پسرانه) 1- پیروزی خدا؛ 2- (اَعلام) نام وزیرِ امیر مبارزالدین محمّد (معاصر حافظ).

فجر : (دخترانه) 1- نوری که از مدتی پیش از طلوع خورشید به زمین می تابد، سپیده ی صبح، فلق؛ 2- سوره ی هشتاد و نهم از قرآن کریم ، دارای سی آیه.

فخرالدین : (پسرانه) 1- موجب نازش و افتخار آیین و کیش؛ 2-(اَعلام) 1) فخرالدین اسعد گرگانی: [زنده در 446 هجری] شاعر ایرانی، سراینده ی منظومه ی ویس و رامین؛ 2) پادشاه [695-706 قمری] آل کرت، که در جنگ با سپاه الجایتو درگذشت؛ 3) فخرالدین حوایجی: [زنده در 658 هجری] وزیر ابوبکرابن اسعد، اتابک فارسی و از معاصران سعدی.

فخرالزمان : (دخترانه) شخص برجسته، گزیده، و مایه ی مباهات در زمان خود.

فخرجهان : (دخترانه) (عربی ـ معرب) موجب نازش و افتخار دنیا.

فخری : (دخترانه) (عربی ـ فارسی) (فخر + ی (پسوند نسبت))، منسوب به فخر.

فخریه : (دخترانه) (فخر + ایّه (پسوند نسبت))، منسوب به فخر.

فرات : (پسرانه) خوشترین آب، آب شیرین، آب بسیار گوارا، آبی که از فرط گوارایی عطش را بشکند.

فرج : (پسرانه) 1- به دست آمدن وضعیت مناسب یا مورد علاقه در کار؛ 2- گشایش در کار و از میان رفتن غم و رنج.

فرج الله : (پسرانه) گشایش خدا، گشایش و فراوانی از سوی خدا.

فرح : (دخترانه) شادمانی، سُرور، شاد شدن، شادمان گردیدن.

فرح انگیز : (دخترانه) (عربی ـ فارسی) برانگیزنده ی شادی، شادی بخش، مفرح.

فرح دخت : (دخترانه) (عربی ـ فارسی) (فرح + دخت = دختر) دختر شاد و خوشحال.

فرح روز : (دخترانه) (عربی ـ فارسی) 1- آن که روزگارش به شادمانی و سُرور است؛ 2- (به مجاز) خوشبخت و کامیاب.

فرح نسا : (دخترانه) (فرح + نسا)، زنی که موجب شادی و شادمانی باشد، شادی آور، شادمان کننده.

فرح نوش : (دخترانه) (عربی ـ فارسی) (فرح + نوش)، 1- شادمانی و سُرور جاوید؛ 2- (به مجاز) آن که همیشه شادمان است، همیشه شاد.

فرحان : (پسرانه) شاد، شادان، مسرور، خوشحال.

فرحانه : (دخترانه) (مؤنث فرحان).

فرحناز : (دخترانه) (عربی ـ فارسی) 1- آن که مسرور و شادمان است و دارای ناز و عشوه است؛ 2- (به مجاز) زیبا روی مسرور و شادمان.

فرّخ لقا : (دخترانه) (فارسی ـ عربی) 1- خوش صورت، زیبا چهر، زیباروی، نیکو دیدار، خوش برخورد؛ 2- (اَعلام) قهرمان داستان امیر ارسلان رومی، دختر پترس شاه فرنگی، که امیر ارسلان با دیدن تصویرش، عاشق او شد و در صدد یافتن او برآمد.

فردوس : (دخترانه) (در عربی فردَوس) 1- (معرب از فارسیِ پردیس)، بهشت؛ 2- (اَعلام) شهرستانی در جنوب غربی استان خراسان رضوی.

فرصت : (دخترانه) 1- وقت مناسب برای انجام کاری؛ زمان و وقت؛ 2- (اَعلام) فرصت شیرازی: [1271-1339 قمری]، متخلص به فرصت، ادیب، شاعر، موسیقیدان و نقاش ایرانی عصر قاجار، مؤلف اشکال المیزان در منطق، آثار عجم در تاریخ، بحورالالحان در موسیقی آوازی و دیوان اشعار.

فرقان : (پسرانه) 1- آنچه جدا کننده ی حق از باطل باشد؛ 2 - (اَعلام) 1) سوره بیست و پنجم از قرآن کریم دارای هفتاد و هفت آیه؛ 2) نام دیگری برای قرآن.

فروغ اعظم : (دخترانه) (فارسی ـ عربی) (فروغ= (غ فروغ) + اعظم= بزرگوارتر، بزرگتر، بزرگوار، بزرگ) 1- ویژگی آن که دارای درخشندگی و روشنایی زیاد است؛ 2- (به مجاز) زیبارو.

فرهود : (پسرانه) 1- کودک پرگوشت و خوب صورت؛ 2- مرد درشت اندام.

فریال : (دخترانه) 1- زیباروی؛ 2- خوش صدا؛ 3- نام پرنده ای.

فرید : (پسرانه) (در قدیم) یگانه، یکتا، بی نظیر.

فریدا : (دخترانه) (عربی ـ فارسی) (فرید + ا (پسوند نسبت))، منسوب به فرید.

فریدالدین : (پسرانه) 1- یگانه در دین، بی نظیر در دین داری و دین‌ورزی؛ 2- (اَعلام) 1) شیخ فریدالدین محمّد نیشابوری، متخلص به عطّار نیشابوری: [حدود 540-618 قمری] نویسنده، شاعر و عارف ایرانی، مؤلف تذکرةالاولیا، در شرح حال بزرگان صوفیه و منظومه‌های منطق‌الطیر، الهی نامه، اسرارنامه، خسرونامه، مصیب‌نامه و دیوان شعر؛ 2) فریدالدین دهلوی: [قرن 8 هجری] از عارفان هند، معروف به شِکر گنج، استاد و خویشاوند نظام‌الدین اولیا.

فریدرضا : (پسرانه) از نام‌های مرکب، فرید و رضا.

فریده : (دخترانه) (مؤنث فرید).

فصیح : (پسرانه) (عربی)، 1- ویژگی سخن یا بیانی که روان، روشن و شیواست و شنونده و خواننده آن را به سهولت در می یابد، دارای فصاحت؛ 2- ویژگی آن که سخنش روان، خالی از ابهام و دارای فصاحت باشد؛ 3- (در قدیم) به طور روشن و آشکار، دور از ابهام، همراه با فصاحت؛ 4- (اعلام) فصیح خوافی [777-845 قمری] احمدبن جلال الدین محمدبن نصیرالدین یحیی، تاریخ نگار، ملقب به فصیح بود. در هرات به دنیا آمد و عهده دار خدمات دیوانی شد. در سال 807 قمری، در زمان سلطنت شاهرخ در خراسان مأمور شد برای تحویل گرفتن خزانه ی شاهی به سمرقند برود. از سال 818 تا 836 قمری در دربار شاهرخ بهادر و فرزندش بایسنقر تقرب یافت و به مقاماتی رسید. مدتی نیز مورد خشم شاهرخ قرار گرفت و زندانی شد. در سال 845 قمری از زندان آزاد گردید. مجمل فصیحی از آثار اوست که کتابی تاریخی است مشتمل بر سه قسمت: از هبوط آدم (ع) تا ولادت پیامبر اسلام (ص)، از ولادت پیامبر اسلام (ص) تا هجرت او و از آغاز هجرت تا پایان سال 845 قمری.

فصیحه : (دخترانه) (مؤنث فصیح).

فضل : (پسرانه) 1- برتری در دانش، اخلاق و هنر؛ 2- دانش و معلومات؛ 3- لطف و توجه و رحمت و احسان (که از خداوند می رسد)؛ 4- (در قدیم) افزونی، زیادتی؛ 5- سخاوت و بخشندگی؛ 6-(اَعلام) 1) فضل ابن سهل: [قرن 1 و2 هجری] وزیر ایرانی مأمون از مردم سرخس، ملقب به ذوالریاستین، که به دست مأمون مسلمان شد و به فرمان او در حمام کشته شد؛ 2) فضل ابن نوبخت: [200 هجری] دانشمند ایرانی، مترجم کتابهای پهلوی به عربی و مؤلف کتابهایی در نجوم؛ 3) فضل برمکی: [147-193 قمری] وزیر هارون‌الرشید [178 هجری] و برادر رضاعی او. والی خراسان [178 هجری] در زندان هارون درگذشت.

فضل الله : (پسرانه) 1- بخشش خدا؛ 2-(اَعلام) 1) (= فضل الله حروفی): [740-804 قمری] بنیانگذار آیین حروفیه؛ 2) فضل‌الله سربداری: امیر [748 هجری] سربداران برای هفت ماه.

فضه : (دخترانه) 1- (در قدیم) به معنای نقره و سیم؛ 2- (اَعلام) نام خادم حضرت فاطمه(س).

فضیلت : (دخترانه) 1- برتری در دانش، هنر و اخلاق، فضل؛ 2-ارزش و اهمیت؛ 3- (در قدیم) (در علم اخلاق) ویژگیهای ستوده ی اخلاقی در مقابلِ زذیلت.

فضیله : (دخترانه) (= فضیلت) 1- برتری در دانش، هنر و اخلاق، فضل؛ 2- ارزش و اهمیت، شرف؛ 3- (در قدیم) در علم اخلاق، ویژگی های ستوده ی اخلاقی.

فلاح : (پسرانه) رستگاری، نیک انجامی، سعادت.

فوزیه : (دخترانه) زن پیروز در هر کار و امری، رستگار و موفق.

فهام : (پسرانه) (در قدیم) بسیار دانا و فهمیده.

فهامه : (دخترانه) (مؤنث فَهام).

فهمیده : (دخترانه) (عربی ـ فارسی) (صفت فاعلی از فهمیدن)، 1- دارای فهم، دانا؛ 2- (در حالت قیدی) از روی فهم، آگاهانه.

فهیم : (پسرانه) (= فهمیده).

فهیمه: (عربی) (مؤنث فهیم).

فؤاد : (پسرانه) 1- (در قدیم) دل، قلب؛ 2- (اَعلام) نام دو تن از فرمانروایان مصر 1) فؤاد اول: شاه [1917-1936 میلادی]. 2) فؤاد دوم: آخرین شاه مصر [1952-1953 میلادی]، کودک خردسال فاروق، که پس از استعفای او شاه شد و با اعلام نظام جمهوری در مصر خلع شد.

فیاض : (پسرانه) 1- (در قدیم) جوانمرد و بخشنده؛ 2- دارای آثارِ مفید، پر برکت.

فیروز : (پسرانه) (معرب ـ فارسی) 1- پیروز؛ 2- (اَعلام) [قرن اول هجری] از ایرانیان یمن، والی صنعا در زمان معاویه، که نوشته‌اند در زمان پیامبر اسلام(ص) به مدینه رفت و مسلمان شد، پس از آن به یمن بازگشت و در زمان عمر به مصر رفت.

فیروزه : (دخترانه) (معرب) 1- پیروزه؛ 2- نوعی کانی قیمتی حاوی مس و فسفر، دارای رنگ آبی یا سبز که در جواهر سازی به کار می رود؛ 3- گُهری گران‌بها و آسمانی رنگ. [فیروزه در پهلوی، Pirojak و معرب آن «فیروزج» است. نام آن به فارسی به معنیِ نصر (پیروزی) است و به همین جهت آن را «حجرالغلبه» گویند و «حجرالعین» هم نامند، زیرا دفع شر از دارنده ی خویش می‌کند و مشهور است که صاعقه را نیز دفع می‌کند. (از حاشیه ی برهان، به اهتمام دکتر معین ص439].

فیصل : (پسرانه) 1- حاکم، قاضی، داور، جدا کردن حق از باطل؛ 2- داوری؛ 3- شمشیر بران.

فیض الله : (پسرانه) بخشش و عطای خدا.

فیض محمّد : (دخترانه) از نام‌های مرکب، فیض و محمّد.