خانه گنجینه اشعار امام زمان (عج)

یوسف مصر امامت کاین جهان کنعان اوست

  • بروزرسانی: یکشنبه 17 فروردين 1399
  • شناسه: 1755
  • بازدید: 11
  • شاعر: ضامن اصفهانی
  • چاپ:

یوسف مصر امامت کاین جهان کنعان اوست

یوسف مصر امامت کاین جهان کنعان اوست

میلادیه حضرت امام زمان عَجّلََ اللهُ تعالی فَرَجَهُ الشَّریف

یوسف مصر امامت کاین جهان کنعان اوست
چشم یعقوب فلک صبح و مسا گریان اوست
جان فدای آنکه جان عالمی قربان اوست
حجت قائم که جبریل امین دربان اوست
او بفرمان خدا و چرخ در فرمان اوست

 

بی خلیل الله اعظم نار نمرودی مدام
سوخت جان شیعیان را در جهان از خاص و عام
این شرر را مینماید بهر ما برداًسلام
مطلع فجری که یادش هردم از ما صدسلام
حجت عصری که هم والعصر اندر شان اوست

 

گوهر دین بهر ایمان در درج اقتدار
صورت شرع نبی آئینۀ صورت نگار
مخبر اسرار پنهان محرم پروردگار
آسمانش خوان جودو خاص و عامش ریزه خوار
مهر و مه را خواهی اردانی دو قرص از خوان اوست

 

کفر و کین دور از شه دین کرده با هم اتفاق
مشرکین ریزند بهر شیعیان طرح نفاق
آنکه از درد فراقش طاقت ما گشته طاق
چار أم و هفت اب را شیح تزویج و طلاق
سه ولد را پرورش در دامن احسان اوست

 

چون کند پادر رکاب میمنت آن شهریار
میکند ظلمات را روشن ز برق ذوالفقار
گیرد از آئینه دین مبین گرد و غبار
ای خوشا دوران او هر چند دور روزگار
ز ابتدا تا انتها چون بنگری دوران اوست

 

آن مه برج سعادت خسرو جن و ملک
آخر آید در شهود از غیب نبود جای شک
پرچم شادی فرازد بر سما و بر سمک
یکه تاز عرصه ایجاد کاین گوی فلک
تا ابد در گردش از یک لطمه چوگان اوست

 

آب و خاک و باد و آتش سال و مه صبح و مسا
پیرو حکمش سراسر در خفا و در ملا
کس نداند وصف اوصافش مگر ذات خدا
شاه ایوان علووشان که خود عرش علا
با علو قدر ادنا پایه ایوان اوست

 

ایکه داری دمبدم در انتظارش اشگ و آه
کن ظهورش را طلب از درگه خاص اله
از برای یاری اسلامیان آن دین پناه
تا نیاید کی رود ظلم از جهان ای عدل خواه
عدل از دیوان چه خواهی عدل در دیوان اوست

 

چون امامت ختم شد روز ازل الحق بوی
میرسد امر ظهور آخر ز غیب از حق بوی
میشود در دهر هر شیئی یقین ملحق بوی
فیض بی پایان مبدۀ میرسد مطلق بوی
وانچه بر هر کس رسد از لطف بی پایان اوست

 

خرم آن روزیکه عالم از قدومش گلشن است
کلبه تاریک ما از نور رویش روشن است
جان فدای آن دلی کو مهر او را مسکن است
خوش بفردای جزا از لغزش پا ایمن است
هر که را دست ولا امروز بر دامان اوست

 

هست بر اندام آن شه کسوت امکان قصیر
ماسوا بر ذل درگاه جلالش مستجیر
ضامن از داغ گل رویش بعالم گشته پیر
خوش تو را کلب در خود خواند از شفقت صغیر
حجت قائم که جبریل امین دربان اوست